تبليغاتX
عشق منهای وفا - اشك

عشق منهای وفا

دستمال كاغذي به اشك گفت:قطره قطره ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟

عاشقم! با من ازدواج مي كني؟

اشك گفت:ازدواج اشك و دستمال كاغذي!؟

تو چقدر سادهاي!      خوش خيالي كاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي، چرك مي شوي، و تكه اي زباله مي شوي،

پس بر بي خيال باش.........

عاشقي كجاست!   تو فقط دستمال باش.

دستمال كاغذي دلش شكست،گوشه اي كنار جعبه اش نشست.

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد...........

آخرش دستمال كاغذي مچاله شد،مثل تكه اي زباله شد،

او ولي شبيه ديگران نشد

چرك و زشت مثل ديگران نشد،رفت اگر چه توي سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال كاغذي ها فرق داشت.

((چون در ميان قلب خود قطره هاي اشك داشت))

+نوشته شده در 87/05/08ساعت13:35توسط مهسان | |