تبليغاتX
عشق منهای وفا

عشق منهای وفا

بیا هر آنچه از معشوق می خواهیم در خود ظاهر سازیم سپس عاشق شویم.

اسماعیل جمالی     

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از لحظه ی دیدار تو دریافته ام که

با ارزش ترین احساسی که انسان می تواند داشته باشد،عشق است.

سوزان پولیس شوتز        

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق اطمینان از آن است که

دیگری همیشه و در همه حال با توست.

گرچه در فراق دوست او را خواهانی،پیوند عشق حقیقی

حتی به مرگ گسیخته نمی شود،چه رسد به دوری!

ولتر   

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

   وقتی آدم عاشق است،با فریفتن خود آغاز میکندو

با فریفتن دیگران تمام.

این همان چیزی است که دنیا به آن عشق و عاشقی می گوید.

اسکار وایلر    

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق رود زندگی در جهان است

میاندیش که با دیدن جویباری کوچک،

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر،عشق را شناخته ای.

هنری وارد بیچر     

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق غالبا" یک نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است.

شکسپیر      

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و از همه مهمتر،

عشق، آن است که بدانی، دیگر تنها نخواهی ماند.

ادیث شافر لدربرگ 

 

 

 

+نوشته شده در 87/06/21ساعت14:6توسط مهسان | |

 

 

+نوشته شده در 87/06/19ساعت15:15توسط مهسان | |

یک شاخه گل سرخ

 

 

خدایا!  وقتی بار امانت خود را به من دادی، کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها

با تعجب نگاهم می کردند.حال شانه هایم از کوهستان های پر برف سنگین تر است.

اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد،هرگز نمیتوانم این بار را به مقصد برسانم.

خدایا! من در نفسهای تو زندگی می کنم و وقتی شبنم، دمادم بر سر گلها می نشیند،

برای باغچه ها شعر می گویم.من هر شب از پلکان مهتاب بالا می روم و دستم را به

لبه ایوان ملکوت میگیرم،بلکه تو را بهتر ببینم.

خدایا! گاهی انقدر خودم را گم میکنم که نمی توانم تو را پیدا کنم

و انقدر تاریک می شوم که روی ماه تورا در جوانترین چشمه هم نمی بینم.

گاهی انقدر زلال و روشنم که عطر تو از درز همه درها و پنجره ها به مشامم میرسد.

و می توانم تو را مثل

یک شاخه گل سرخ

روی تاغچه بگذارم و تماشا کنم.

می توانم رد مهربانی تورا روی گلابی ها و ریحان ها ببینم . نام خوب تو را

از گنجشک های عریان بپرسم.

خدایا! گاهی با خود می گویم چرا یک درخت به دنیا نیامدم ، یک سپیذار سرسبز؟

چرا شبیه شمع نیستم و سراپا نمی سوزم؟

چرا مثل دریا موج بر نمی دارم ؟

و مانند پرنده ها اوج نمی گیرم؟

چرا در آغوش کلمات نمی میرم؟

خدایا!گاهی انقدر به تو نزدیکم که می توانم کهکشان را با همه ستاره ها و سیاره هایش در اتاقم جا بدم.

و گاه انقدر از تو دور می شوم که همهمه گلها را نمی شنوم و برگهای مرده درختان را نمی بینم.

خدایا!

صدامو میشنوی؟!

خدااااااااااااااااااااااااااااایا

صدام میاد؟

ای خدا،دستم را بگیر و با خودت به باغهای رو به باران ببر!

خدایا! من نمی خواهم از عقربه های ساعتم عقب بمانم.

من نمی خواهم در پیاده روهای ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

خدایا، دلم می خواهد در گوشه ای دنج، از رنج مقدس آدمها بنویسم.

و دعا کنم اشکهای گرم عاشقان به دریایی که از کنار دست های تو میگذرد،بریزد.

+نوشته شده در 87/06/18ساعت4:40توسط مهسان | |

                                                        

محبت شدیدی که سابقا" ابراز میکردم

دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به زوز زیادتر میشودو هر چه بیشتر ترا میشناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد

در قلب خود احساس میکنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا" با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که

خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما" همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بدبختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد.در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تو است.این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو می خواهم آنچه را که گفته ام مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر

بازهم درصدد دوستی با من باشی.با نهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای

لطف و حرارت می باشد.بطور قطع باید بدانی که همیشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نمی توانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم.

 

متن بالا رو یک خط در میون بخونید لطفا"

+نوشته شده در 87/06/16ساعت4:3توسط مهسان | |