|
تو را به جای تمام زنانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می شود برای خاطر نخستین گل تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟ من خویشتن را بس اندک می بینم. بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز از جدار آیینه خویش گذشتن نتوانستم می بایست تا لغت به لغت زندگی را فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند. تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست. تو را برای خاطر سلامتی، به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست می دارم. برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم. تو می پنداری که تردیدی، حال آنکه تو تنها دلیلی تو خورشید درخشانی که بر من می تابی هنگامی که به خویشتن مغرورم. سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم. " پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز "
دم غروب،میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را باد روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن،ذهن،سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. مسافر از اتوبوس پیاده شد:((چه آسمان تمیزی!)) و امتداد خیابان غریب او را برد. غروب بود. صدای هوش گیاهان به گوش می آمد. مسافر آمده بود. و روی صندلیراحتی،کنار چمن نشسته بود: ((دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. تمام راه را به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره های عجیبی! و اسب،یادت هست، سپید بود و مثل واژه پاکی،سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد. و بعد غربت رنگین قریه های سر راه. و بعد تونل ها. دلم گرفته، دلا عجیب گرفته است. . هیچ چیز نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست. نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد.)) نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد: ((چه سیب های قشنگی!)) ((حیات نشئه تنهایی است)) و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ -قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق،تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مایوس. و عشق،تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد. مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. و نوش داروی اندوه؟ صدای خالص اکسیر می دهد این نوش. و حال ،شب شده بود. چراغ روشن بود. و چای می خوردند. چرا گرفته دلت،مثل آنکه تناهیی. چقدر هم تنها! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. دچار یعنی عاشق! و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک،دچار آبی دریای بیکران باشد. چه فکر نازک غمناکی! و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است. و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست. نه ،وصل ممکن نیست. همیشه فاصله ای هست. عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. نه، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر! همیشه عاشق تنهاست.....
دستمال كاغذي به اشك گفت:قطره قطره ات طلاست يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم! با من ازدواج مي كني؟ اشك گفت:ازدواج اشك و دستمال كاغذي!؟ تو چقدر سادهاي! خوش خيالي كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي، چرك مي شوي، و تكه اي زباله مي شوي، پس بر بي خيال باش......... عاشقي كجاست! تو فقط دستمال باش. دستمال كاغذي دلش شكست،گوشه اي كنار جعبه اش نشست. گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد........... آخرش دستمال كاغذي مچاله شد،مثل تكه اي زباله شد، او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل ديگران نشد،رفت اگر چه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال كاغذي ها فرق داشت. ((چون در ميان قلب خود قطره هاي اشك داشت))
|
About![]()
Home
|