|
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: (( عزيزم،اين كار را نكن.)) نگفتم: ((برگرد و يك بار ديگر به من فرصت بده.)) وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم. حالا او رفته،و من تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم. نگفتم: ((عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.)) نگفتم:((اختلاف ها را كنار بگذاريم،چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.)) گفتم:((اگر راهت را انتخاب كرده اي، من انرا سد نخواهم كرد.)) حالا او رفته،ومن تمام چيزهايي را كه نگفتم،مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم. نگفتم:((اگر تو نباشي زندگي ام بي معنا خواهد بود.)) فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا،تنها كاري كه مي كنم گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم. نگفتم:((باراني ات را درآر........ قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.)) نگفتم:((جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست.)) گفتم:((خدانگهدار،موفق باشي،خدا به همراهت.)) او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم.
دوستت داشتم یادت هست!؟! گفتم دوستت دارم و تو گفتی:کوچکی برای دوست داشتن.... رفتم تا بزرگ شوم................... اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم
نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام. هیچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام. دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم. انگار من آن نیستم که تو می خواهی. برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. نه،نمی توانم ابرهارا لمس کنم. نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم. برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی،کاری از من بر نمی آید. می گویی آغوشت باز است اما خدا می داند برای چه کسی! نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم. نمیتوانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم. دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند. راهی را که من نیافتم،او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد. کاش کسی را بیابی،کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند اندشیه هایت را که همواره در تغییر است به سمتی هدایت کند و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد. اما من نمی توانم...... نمیتوانم. پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن. هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم. افسوس.......... افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند. اگر کسی از حال و روز من پرسید،بگو:زمانی با من بودی. اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید.
|
About![]()
Home
|