|
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد: عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيززنده و نيرومند مي ماند، عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست . اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند . عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
خط مي کشيد روي تمام سؤال ها تعريف ها؛ معادله ها؛ احتمال ها خط زدبه روي شايد واما وهرچه بود خط زدبه روي قاعده ها ومثال ها خطي دگر کشيدبه « قانون خويشتن » قانون لحظه هاو زمان هاو سال ها از خود کشيد دست و به خود نيز خط کشيد يعني به روي دفتر خط ها وخال ها خط ها به هم رسيده و يک جمله ساختند: """"""با عشق ممکن است تمام محال ها""""""
تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم.... تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود....... تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........ تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم...... از سرزمين عشق...... تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي.......... با تو بزرگ شدم...... تو نيمه گمشده ام شدي........
واسه تو ::::::::::::::::::::::::::::::::::: من مداد سیاه ، تو مداد سفید من به برگ سیاه تو به برگ سفید در مجانب مرز نحس تا ابد خطوط موازی کشید و کشید و ... کشید ::::::::::::::::::::::::::::::::::: بین مان خط مرزی ِپلید بود و قرار دیدارمان روی خط مرزی ِسیاه و سفید بود ::::::::::::::::::::::::::::::::::: این قانون هندسی ست: خطوط موازی در ابد به هم می رسند خدایا من و او ذره ذره تمام می شویم به ابدیت چرا نمی رسیم؟ قلب عاشقمان را حراس نیستی خراش می کند به ابدیت چرا نمی رسیم؟ بدن خسته مان را تراش نیستی تراش می کند به ابدیت چرا نمی رسیم؟ ::::::::::::::::::::::::::::::::::: از مدادهای رنگی کنارمان که سالهاست تمام گشته اند وجدا از هم کناری افتاده اند می پرسیم : تا ابد هنوزخیلی راه مانده است؟ ::::::::::::::::::::::::::::::::::: آن مداد ها ولی مرده اند به چشم بی فروغشان ولی یک کلام سرد باقی مانده است: «قوانین هندسی دروغ است» «دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند» «عاشقان بهم می رسند اگر خطا کنند!!» ما ولی عاشقانه بی خطا رسم می کنیم قوانین هندسی خدا کند به عهدشان وفا کنند :::::::::::::::::::::::::::::::::::
دوست داررررررررررررررررررررررررررررم
کفشهایت پر است از رفتن مثل آدم بزرگها شده ای تلخ، بی حوصله، عبوس انگار تازه از خواب صبح پا شده ای گفته بودی نمی شوی،اما... شدنش مثل آب خوردن بود. تو نمی خواستی قبول کنی، آخرش مثل روز روشن بود. گرچه روزی شکسته خواهی شد.مثل آینه سخت مغروری، رو به رویم نشسته ای اما،مثل عکس گذشته ها دوری. مثل روز قدم زدن در باد، دست گرم تو دور گردن من مثل روزی که صبر تو کم شد مثل پاییز و قهر کردن من مثل هر روز قصه گفتن من،از همان چیزهای تکراری تلفن های بی دلیل و سکوت روزهای سفید بیکاری دور از این خاطرات غمگین شو غرق در شروع و حال باش و برو من امیدم به بازگشتن توست تو ولی بی خیال باش و برو
تو مرا می فهمی تو مرا می خوانی
آسمان با من قهر کرده است و زمین از من دلگیر است.
هیچ غنچه ای نمی خواهد مرا ببیند و هیچ پرنده ای برایم آواز نمی خواند. آنها مرا محکوم کرده اند که دل تو را شکسته ام. ای کاش می دانستند که آن دلی که شکسته شده،دل من بود که روزگاری نزد تو به امانت گذاشته بودم.
مرگ روزی میرسد برای هر کسی برای پرنده،شکستن بال برای آزاده ،بند برای گیاه،بی آبی و برای عشق اما افسوس که برای اسیر،آزادی مرگ است. ~~~~~~~~~~~~~~~~ عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیشتر از از هر چیزی دادنش را دوست داریم و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده میشود و پذیرفته نمی شود ~~~~~~~~~~~~~~~~
|
About![]()
Home
|